تبليغاتX
طنز ديگه!
 
اجتماعي-فرهنگي-سياسي-طنز
 
1-نمیدونم کجای حساب وکتاب عرش الهی به هم خورده بود که سردبیری برنامه سحر اونم در شبکه جوان به چون منی رسید اما بابتش خدارو شکر

احتمالا خدا تو این ماه همه تلاشش این بوده که یه جور حواس فرشته مرشته ها رو پرت کنه تا چیزی از برنامه نشنوند وگرنه دوباره به اصل خلقت شاکی میشن...

2-ازهمه دوستان ممنونم که یا کمک کردند یا روحیه دادند..

3-عید همگی مبارک...

4-در نظر داشتم برای عید فطر مفصل آپ شیم که فعلا نه حسش هست ونه حالش..هر جفتشون رو گرفتن...تا بعد

  نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:52  توسط مجتبي امیری  | 

خدمت خدای بزرگ سلام

چقدر خوبه که همیشه یکی هست  واون یکی تویی!

خوش به حال ما جوونا چون مطمئنیم  همیشه یکی هست که مارو نه شکل نردبون میبینه نه شکل طعمه ونه شکل بعضی گیاه ها و اون نگاه نگاه تو هست

چه حس خوشایندیه که حواست بیشتر از هرکس دیگه به ماست!نه به خاطر اینکه شغلت اینه وبابتش حقوق میگیری ونه به خاطر اینکه پس فرداروزی به ما احتیاج پیدا کنی ونیاز به"حضور در صحنه مون"داشته باشی

خوش به حال جوونیمون که توهستی و بدون اینکه  هیچ نهاد وموسسه وارگان ومعاونت ومشاورتی در حوزه جوونا داشته باشی حتی بدون اینکه خودمون بفهمیم بیشترین حمایت رو از ما میکنی!

خدایی که هیچ وقت لبخند تحقیر آمیز به جوونش نمیزنه

خدایی که تو آسمونه اما هیچ وقت جوونش رو از بالا نیگاه نمیکنه!!

حتما از اون بالا دیدی که یه سری جاهای دنیا هست که جووناشون رو مثل یه تیکه گوشت قربونی میبینن وهر کدم دوست دارند سهم بیشتری ازش بکنن

راستی جایی رو سراغ داری که جووناشون رو حلوا حلوا کنن؟

چند ورز پیش اینجا روز جوون بود البته اینجا اونقدر همه درگیر کارها بودند که کسی فرصت نکرد به ما پیام تبریک بگه !!!احتی همرا اول وایرانسل! اما  نمیدونی چقدر تحویلون گرفتند وچقدر برامون جشن وچراغونی کردند وخلاصه به زور بهمون خوش گذروندند

راستی خدا میدونستی خیلی از جوونای ما اصلا نمیدونستند اونروز روز  جوون بود  واصلا هیچ اسمی از این همه سازمان مخصوص جوونی نشنیده بودند؟؟/به خودت قسم راست میگم اسناد ومدارکش موجوده خداستی بگو بزارم تو وبلاگم ببینی؟

البته حتما تقصیر خودشونه وباید میدونستند واین اصلا از ارزش کار خیلی ها کم نمیکنه !!

از اطرف ما از همه اونایی که صبح تا شب دارند برای ما زحمت میکشند اما ما حتی اسمشون رو هم نمیدونیم معذرت خواهی کن البته شایدم اونا نمیخوان زیاد تو چشم باشن تا ریا نشه

از این پایین برات دست تکوون میدیم ومیدونیم که هروقت ما به یاد تو میافتیم یعنی قبلش تو به یاد ما افتادی...روز جوون رو به همه فرشته های جووونت تبریک بگو...


         

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:38  توسط مجتبي امیری  | 

نگاه های مختلف به روز پدر

1-نگاه همسرانه:

به نظر من روز پدر خیلی خوبه!من خودم همیشه به بچه هام توصیه میکنم حتما تو این رزو از شرمندگی باباشون دربیآن بالاخره این بنده خداهم داره باما زندگی میکنه!گناه داره!!آدمه دیگه!!!البته پولش رو باید خود باباشون بده ها!!!!خود من چی میخرم؟؟واااا حرفا میزنیدا!!روز پدره نه روز همسر که!!حالا برم تقویم رو نگاه کنم اگر روز همسر توش بود اونوقت چشم یه چیزی براش میخرم !ابته اینم بگم ها چون خانوما همیشه مقدم ترند روز همسر هم اول باید اون کادو بخره بعد من!!!

2-نگاه دخترانه:

الهی قربون بابایی گلم برم، نه مثل موبایل ها:no recpanc tu paying ونه مثل خودپردازا "خارج از سرویس میباشده"دور از جونم هر چی دلت میخواد عین زبل خان فقط کافیه دستت رو دراز کنی مگه میتونه اون رو خالی برگردونه !!نه که از من بترسه ها!!نه احترام یکی د وونه ودوردونه ونور خونه ودخترگلش رو داره به اندازه 4ماه پول تو جیبیت رو میزاره کف دستت!!الهی دورش بگردم،امسال روز پدر میخوام همچین براش سنگ تموم بذارم که تا آخر عمرش یادش نره...نمیدونی یه جوراب اون روزی دست یه دست فروش دیدم که الان 3شبه دارم خوابش رو میبینم اینقدر جیگر بود وناز بود ومامان بود که اصلا تو نمیدونی!!کرم رنگ ماه شیک!!مطمئنم که بهش میاد مخصوصا با اون زیر پوشی که پارسال براش خریدم ست ست ست

نویسنده وبلاگ:چقدر حرف زد.اعصابمون خرد شد

3-نگاه پسرانه:

ای بابا!!! مردی گفتن مردونگی گفتن !ما وآقاجونمون رو چه به این سوسول بازیها!!ما خودمون مردیم میدونیم حس مردها چیه!!کادو خریدن برای مرد افت داره!!درسته خودمون هنوز پشت لبمون سبز نشده اما مطمئنیم که به تار موی سیبیلای باباجونمون بر میخوره این حرکات!!اصلا چه معنی داره مرد گنده بشینه براش کادو باز کنند؟؟حتما کاغذ کادوش هم یه خرسه با قلب بادکنکی قرمز تو بغلش؟!خدا نیاره اون روز رو!!مرد باید محکم باشه:ماکه خودمون میخوایم قرص ومحکم بریم جلوش وعین یه مرد ازش تشکر کنیم

4-نگاه کاسبکارانه:

(رو به شاگرد):بچه بدو برو 200جین جوراب از تو انبار بردار بیار اگه بود 120تا هم رکابی بیار...4تا بسته ش...هم هست اونا رو بزار دو دست لازم میشه

(رو به مشتری):خانوم اون جورابا چینی نیستا!!خارجیه!!!خیلی گرونه ببین اگه ارزشش رو داره براش بخر!!اگر تازه دومادته اشکال نداره برای شروع بد نیست

(رو به من):چی میگی شما آقا؟نگاه من به روز پدرچیه؟الان چه وقت این حرفاست ؟ببین اصلا وقت ندارم برو فردا بیا..خیلی سرم شلوغه!!دم در اون 2تا کارتون رو هم بده بهم ...

بدو بیا انواع واقسام لباس های زیر وخیلی زیر مردونه ..حراجه ...پیژامه،جوراب،ریش تراش دستی،رادیو 2موج،تاناکورا،جوراب نخی مردونه همه باهم سه جفت 100تومان!!!

نگاه دیگه:

شهر بدون مرد شهر درده

قربون شکل ماه هرچی مرده

(شعر از ابوالفضل زرویی نصرآباد)

 

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:49  توسط مجتبي امیری  | 
1-از کربلا برگشتم

همین 3ساعت پیش رسیدم خونه

حیف که واقعا فرصتی برای نوشتن نبود واگر هم بود ترجیح میدادم طور دیگه ازش استفاده کنم

اما کاش که تنبلی نکنم وتو همین روزها بتونم اونچه در ذهن داشتم رو پیاده کنم

2-رفتنم به کربلا همرا ه با9تن دیگه از بچه های رادیو بود که 2نفر 2نفر همدیگه رو میشناختیم(چون از هر شبکه 2نفر بودند از جوان هم من وسیروس از نوع رجبی)اما به مرور رفاقتهای خیلی خوبی بین این 10 نفر درست شد که در نهایت منجر به تشکیل گروه غیر رسمی"ده تن آل صدا"یا"این10نفر شد"
فکر میکنم این 10نفر در مجموع با 3تا دوربینی که داشتند حدود2000عکس از خودمون وهرآنچه که دیدند انداختندکه اگر بشه چند تاییش رو انتخاب ونمایش میدم

3-در پست قبلی گفتم که احتمالا التماس دعاهای شما کاردستم میده وبر اثر شدت دعا برای شما میمیرم

اما خودمم اون رو به شوخی نوشته بودم واصلا فکر نمیکردم واقعی بشه به یاد همهتون بودم اونم با اسم وهمین برای انجام هر عملی بیچارم کرد


این رو اضافه بکنید به اعمال مسجد کوفه که میتونم بگم در تمام عمرم هیچوقت در یک روز اینهمه "عبادت فیزیکی" انجام نداده بودم  آخرش دیگه از کمر افتاده بودم

4-در نهایت اینکه به شدت دوست دارم دوباره برم وخدا قسمت همتون بکنه انشالله

  نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:58  توسط مجتبي امیری  | 
دارم میرم کربلا

همین الان

اولین بارم هستش که میرم

اظهار حلالیت میطلبم از همه دوستان

والبته حلال میکنم همه دوستان رو(خدارو چه دیدی شاید من برگشتم شما نبودید!!)

التماس دعاهای جانسوزتون رو هم حتما انجام خواهم داد...یعنی فکر کنم اگر بر اثر حملات تروریستی هم نمیرما بر اثر شدت دعاهایی که مجبورم کردید براتون انجام بدم قطعا بلایی سرم خواهد اومد...

امیدوارم پولهایی که بهم دادند رو قاطی نندازم..ونیتاتون اشتباه نشه...چون خیلی بد میشه مثلا یه آقا بچه دار شه...

دکتر صبوری دیشب بهم زنگ زد وگفت:تو اگر در تپش باغ خدارادیدی همت کن وبگو ماهیها حوضشان بی آب است

گفتم :چشم دکتر

احساس میکنم حس بقیه از خودم بیشتره

واین هم تفالی که به حافظ زدم:

فقیر وخسته به در گاهت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز

خدانگهدار...


  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:53  توسط مجتبي امیری  | 

پرده اول:

-ببخشید میشه یکی بگه چرا الان وضع اینطوریه؟

--هییس!!ساکت شو دیوونه الان چه وقت این حرفاست الان تو باید تمام تلاش وهمتت این باشه که تنوررو گرم کنی میفهمی که؟شرایط حساسه!

-چشم !!!

پرده دوم:

-ببخشید میشه یکی بگه چرا الان وضع اینطوریه؟

--هییس!!ساکت شوگستاخ الان چه وقت این حرفاست یارو تازه اومده بذار دوماه بگذره خودش بفهمه کجا اومده بعد گیر بده!!!

-چشم!

پرده سوم:

-ببخشید میشه یکی بگه چرا الان وضع اینطوریه؟

ببخشید دوستان باشما هستم!!اینجا هیچکی نیست؟؟

اینجا کسی نیست؟؟

آآآهای یکی جواب منو بده میگم میشه یکی بگه چرا الان وضع اینطوریه؟آآها همه مشغولند

پرده چهارم:(برداشت اول)

-ببخشید میشه یکی بگه چرا الان وضع اینطوریه؟

--منصور!!!

-ببخشید منو کجا میبرید؟

پرده چهارم(برداشت دوم)

-ببخشید میشه یکی بگه چرا الان وضع اینطوریه؟

--نه نمیشه!!فهمیدی؟

-بله!ممنون از زحمات دوستان

پرده چهارم(برداشت سوم)

-ببخشید میشه یکی بگه چرا الان وضع اینطوریه؟

--هییس!!ساکت شو دیوونه الان چه وقت این حرفاست الان تو باید تمام تلاش وهمتت این باشه که تنوررو گرم کنی میفهمی که؟شرایط حساسه

-ببخشید این دیالوگتون چقدر به گوشم آشناست!!
  نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:0  توسط مجتبي امیری  | 
دیگه اینکه خدایا   کمک کن در گذر هر سال به سال بعد به جای اینکه با افسوس بگیم "هرسال دریغ ازپارسال"باشادی وشعف واقعی ونه به زور پوشیدن لباسهای نو بگیم"صدسال به ازاین سالها"

اینطوری به جای اینکه سال بهمون"تحمیل"داده بشه"تحویل"داده میشه ودعاهامون از شادیه تحویل ساله ونه تحمیل اون

همین دیگه ...

  نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:47  توسط مجتبي امیری  | 
امروز تولدم بود فکر میکردم ۲۹سالم تموم شده که با حساب کتاب بچه ها فهمیدم که ۲۸سالم تموم شده و از این بابت امیدوار شدم هر چند معتقدم مبارک بودن تولد هر شخصی بعد از مردنش معلوم میشه واینم برای خودش طنز قشنگیه

از صمیم قلب از خدا میخوام تولدم مبارک بوده باشه

داستان همون داستان معروفه که میگه:نام نیکی گر بماند زادمی....

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:59  توسط مجتبي امیری  | 
خبر در گذشت منوچهر احترامی شوکه وناراحتم کرد 

این استاد رو تنها چند بار از نزدیک دیده بودم یکبار در حلقه رندان یکبار در قند ونمک ویکبار در مراسم تشییع عمران صلاحی از اون چهر هایی بود که همیشه دوست داشتم برم جلو وباهاش دست بدم وبعد با افتخار به دوستام بگم :میدونید امروز چی شد؟؟دیونه ها با منوجهر احترامی دست دادم وسلام علیک کردم فکرشو بکنیید؟!!!معصوم ودوست داشتنی ومحبوب ومحجوب بود مطالبش در ماهنامه گل اقا با عنوان پیرما گفت و در گل اقا بچه ها رو همیشه میخوندم 

حسن یکحسن دو

حسن دنده به دنده
حسن چرا نمی خنده...

یادتان می آید این شعر؟

می دانید سراینده همین شعر که بخشی از بازی های کودکی مان را در بر می گرفت از استاد احترامی است؟!

این همان منوچهر احترامی است که مجموعه‌های «حسنی»اش تا به حال توسط 280 ناشر بدون اجازه‌اش چاپ شده‌است! 

بابت همه اینها آقای احترامی از شما ممنونیم

تو ادامه مطلب شعر حسنی شعر حسنی نگو یه دسته گل رو از وبلاک عباسحسیننژاد میزارم یه بار بخونیم بد نیست 

ماها فکر میکنیم که بزرگ شدیم هنوز بچه اییم وته دلمون بدمون نمیاد یکی مثل احترامی بزرگ بیاد وبرامون از این شعرا بخونه 

خدایش بیامرزاد وروحش قرین رحمت حق


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:51  توسط مجتبي امیری  | 
مدتی این مثنوی تاخیر شد

موعد کامنت یاران دیر شد

مدتی تاخیر یعنی هشت ماه

هست تاریخ پست قبلیهم گواه

لاجرم چون قول دادن راحت است

قول دادن چاره ی هر زحمت است

قول کزاین بعد جدی تر شوم

اندکی هم فکر این وبلاگ شوم

فی المثل زین بعد جای هشت ماه

پست بگزارم در اینجا ماه ماه

نه بابا اصلا چرا که ماه به ماه

مینویسم من دراینجا راه به راه

شعر را هم من در اینجا ول کنم

قول که بعدنش کاملتر کنم...

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:2  توسط مجتبي امیری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM